زن و کلاغ

با گچ دایره ای به شعاع من بکش

بگذار با بچه کلاغ هایم درست در مرکز آن بنشینم...

picasso_woman-crow2.jpg
Pablo Picasso
/ 7 نظر / 11 بازدید
debi

«صبح كه مي‌خواهم بروم مدرسه، ‌مي‌بينمش كه پشت سرم دارد پرواز مي‌كند. از توي پارك ميانبر مي‌زنم. مي‌بينم برق چيزي توجه‌اش را جلب كرده. با هم به سمت نوري كه بين درخت‌ها ديده‌ايم مي‌رويم. با ديدن پيرمردي كه پشت چرخ سفالش نشسته، به سمتش مي‌رود و غارغار مي‌كند. پيرمرد با دست‌هاي چروكيده‌اش گِل سرخ را ورز مي‌دهد. پشتش پر از مجسمه‌هاي كلاغ است. كلاغ من پرواز مي‌كند مي‌رود كنار مجسمه‌هايي كه با چشم‌هاي درخشان به رديف چيده شده‌اند. با لبخند پيرمرد خيالم راحت مي‌شود. به راهم ادامه مي‌دهم. مي‌روم مدرسه. برگشتني، مي‌بينم كلاغم بي هيچ ترسي روي شانه‌هاي پيرمرد نشسته. انگار سال‌هاست كه با او آشناست. انگار جزيي از پيرمرد است كه با لباس‌هاي سياهش او را زير بال و پر گرفته. نزديك‌تر مي‌روم. احساس مي‌كنم سفالگر پيرتر شده،‌ اما چشمانش درخشان‌تر از پيش است. نمي‌توانم به چشمانش نگاه كنم. رو بر مي‌گردانم. كلاغ مي‌پرد روي شانه‌ام. و من به خودم قول مي‌دهم كه ديگر تنهايش نگذارم.»

مژده

یاد یه داستان مثنوی افتادم که دور گوسفنداش یه دایره می کشید و دیگه گرگ نمی تونست بهشون حمله کنه شاید بهتر باشه خودت این دایره رو بکشی. امنیتی که آدم خودش برای خودش ایجاد می کنه باید خیلی لذتبخش تر باشه...

لیندا

خیلی وقت ها باید فقط خواند و چیزی نگفت

Elmira

Adam khodesh dayerasho tarsim kone behtare..ham masuliatesh daste khodeshe ham sokut reayat mishe ham kasi kar nadare kojaye dayere neshesti va ba chi neshesti..va baraye chi neshesti..albate age beshe in entezao be zendegi tazrigh kard

مژده

دوست من یه آپ بکن من بیکارم بیام بخونم سرم گرم بشه

مهرداد

از جاه طلبیت خوشم اومد،خوبه که دوست داری در مرکز باشی !

GRM

[لبخند]