تو این شهر را می شناسی؟ نمی شناسی؟

این شهر ؛ هر درختی را به آسمان می برد وهر آدمی را به آینده... من هم آدمی از این شهرم ...  وقتی کنار جدول خیابان می نشینم باید به این فکر کنم که آیا در راهی که آمدم  رد پایی گذاشته ام یا نه و  از این پس چه؟ رد پایم را چرا پاک می کنند؟ 

یا چرا نمی گذارند رد پایی بگذارم... وقتی  موسیقی در جانم  می پیچد باید ببینم کدام رنج  از جانم بر می خیزد تا با آن هم گام شود...اگر گامی بالاتر بود من هم می روم بالاتر واگر پایین تر من هم پرت می شوم آن پایین...در این شهر فقط شناسنامه ای وجودم را  به اثبات می رساند...

شهر تو کجاست؟ آن را می شناسی؟ به من بگو آنجا هم آتش آدم ها را می نشانند؟

آنجا هم به درختها می گویند برو به آسمان و بعد قطعشان می کنند؟

آنجا هم ماهی ها سر از زندان در می آورند؟

می خواهم باور کنی تمام حرف هایم از سر ناتوانی است؛

می خواهم باور کنی من از شهرم سیر نشدم شهرم از من سیر شده

می خواهم باور کنی چیزی که سینه ام را می فشارد در چشمان مات همه هست و در سینه ی من می ریزد؛ در این شهر همه ی آدمها و درختها و گربه ها توانایی مردن دارند بی آنکه خود بخواهند

من باید بدوم تا چیزی را در دستانم بگیرم که نمیدانم چیست فقط میدانم باید بدوم بدوم بدوم وهیچ گاه نمی رسم؛

می خواهم باورکنی اینجا کسی به تو پاسخی نمی دهد حتی اگر حالش را بپرسی!

می خواهم این را بدانی که اشک انسان چیز سنگین و عمیقی است

و زنان این شهر به چشمانشان سرمه نمی زنند که مبادا اشک شان آشکار شود و مردان از بدو تولد پیر می شوند

می خواهم باور کنی که اگر پیرمردان کنار خیابان رنج بودن در من نمی آفریدند من نابود شده بودم

می خواهم باور کنی این هایی را که گفتم افسردگی نیست

این ناتوانی در بودن در اوج بودن است...

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
Elmira

Nazaramo ghablan hozuri dade budam ama ye chize dige ba sedaye khodet ye hale dige i dare[رویا]

Mute Vision

آنجا هم به درختها می گویند برو به آسمان و بعد قطعشان می کنند؟ آنجا هم ماهی ها سر از زندان در می آورند؟ می خواهم باور کنی تمام حرف هایم از سر ناتوانی است؛ می خواهم باور کنی من از شهرم سیر نشدم شهرم از من سیر شده .... باور سختی رو می طلبی ... تلخ ترین تکه ی حقیقتمان همین باورست ...و تلخ تر اینکه این باور دیگر تنها باور نیست ...خود حقیقت است :(

مژده

شهر من همان شهر توست اما شهر من مترو هم دارد. می نشینم توی ایستگاهش و انگار هیچ قطاری برای من نمی ایستد... شهر من دود دارد، شهر من اما قناری ندارد... سلاخ هایش هیچگاه عاشق نمی شوند نمی دانم این شهر که من به آن می گویم «شهر من» من را از خودش می داند یا نه... به گمانم نمی داند شهر من شب دارد ... ابدی آدم دارد سیاه و سفید خاکستری نیستند هیچ کدام و نمی شوند هم

Olanzapine-5

بله!‌کاملا باور داریم... شهر من یا در واقع شهر تو یا اصلا بهتر بگم شهر ما خیلی شهر خوبی نیست

RZA

man nemitunam nazari bedam, vali in dalil nemishe ke kalamehato nafahmide bsham...