حافظه تاریخی


یادتان می آید این شهر پرصدا و خون آلود شد؟!

یادتان می آید همین دیروزها جان می دادند

همین آدمیانی که هر روز از کنارشان بی سلام می گذریم

دیروزها آن ها را برادر خطاب می کردیم

یادتان می آید شب ها همسایگان مان را که تا به حال ندیده بودیم

در پشت بام ها می دیدیم و با هم فریاد می زدیم

 انگار سال هاست همدیگر را می شناسیم

یادتان می آید دنبال چه بودیم و چه می خواستیم؟!

رفیقان!

یادتان می آید؟

این دیار دیری است فراموشی گرفته

می دانم که یادتان نمی ماند و یادتان نمی آید

مگر یادتان ماند سلاخی آدمیانی که نامی در این دیار داشتند؟

مگر گورهای دسته جمعی و گمنام یادتان ماند؟

می دانم که یادتان نمی ماند و یادتان نمی آید

تاریخ را چگونه پردازش می کنید در ذهن شرقی تان رفیقان!

بسیاری کسان من کسان شما کسان آنها به یاد نماندند..

امروز به شما می گویم یادتان می آید؟

می دانید رفیقان

می ترسم ذهن شرقی تان خود را از یاد ببرد می ترسم..

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
المیرا

من یادم هست رفیق..اگر هم نیرنگ های وجود لحظاتی مرا از خود بی خود کنند کابوس شبهایم همه گواه دیروزهاست..دلم از ذهن شرقی ام فرمان می گیرد که این چنین به درد آمد؟[افسوس]

سامان

حافظه ی مردمان این شهر شاید کوتاه مدت باشه و همه چیز خیلی زود به فراموشی سپرده بشه اما تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد...کلمات و نوشته ها همه چیز رو در خودشون ثبت می کنند تا روزی که برای نسل های بعد بازگو شوند ... رسالت تاریخ در حال حاضر بزرگترین دلخوشیه منه .

بهزاد

خوب یادم است آن روزها... خوب... آدم فراموشکاری هستم اما این چیز ها را فراموش نمی کنم. خواستم بگویم از اول هم برایم مهم نبود... نشد. نتوانستم. چرا دروغ بگویم؟ نمی توانم فراموش کنم. نمی شود فراموش کرد. راستش می خواهم... اما نمی شود... اصلا درد دارد... غصه دارد. یک دنیا بدبختی در دلم ریخته است... یک دنیا بدبختی در این شهر ریخته است... افسرده و افسرده ترم می کند این گذشته ها. چرا دروغ بگویم منطقی هستم... هر چه می خواهم نمی شود. یک چیزی شبیه احساس هنوز درونم هست. هنوز درد دارم... و هر روز پیرترم می کند یاد این تکرار ها مهرگان... بد چیزی است این حافظه تاریخی...

مژده

آنها که یادشان نمی آید از اول هم ندیدند که چه شد این تاریخ را مرور کنی همه اش قتل و خون است و امید به بهروزی تمام کودکی ام با درد شهدای 30 تیر و 17 شهریور و ... گذشت آنها که نیمه شبها در گمنامی از جانشان آویزان می شدند و آنها که جسم کودکشان را بر روی مین می انداختند و این درد آخر، دردی بود که با تکه تکه ی روحم و وجدانم حسش کردم بگو می شود فراموشش کرد؟ که حتی این روزها با دیدن تصاویر تونس می توانم ساعتها اشک بریزم نه دوست من! آنها که دیدند و شنیدند از یاد نمی برند همانطور که پدران و مادرانمان همیشه برای ما حرف زیاد داشتند راستی اگر روزی جهان ما هم سبز شود، می توانیم با وجود این همه خون بخندیم؟ روزی که تاریخ 30 خرداد را در تقویم سبز کنیم چه روزی خواهد بود؟

امیر امیری

درود /////// راستی یادم را فراموش کردم گرسنه ام بود زبانم را خام خام خوردم