دیر آمدی مسیو!

در این یخ زده پاییز مرا به بازی می خواند خوب می داند من فرزند لی لی های تابستانم که خون دماغ مان می کرد درست وسط خیابان تاریک و یخ زده ی پاییزم فشنگ هایم ته کشیده اما هنوز اسلحه ام به کمر سر جایش است...

دیر آمدی مسیو !من نمایشنامه را مدتهاست عوض کردم ؛مرا به کدام بازی می خوانی؟!

نوزاد زیر دامن من جان داده است...

دیر آمدی مسیو! عینک پنسی ات را به چشمت بزن تا خوب بخوانی این پرده ی آخر است:

زن وسط خیابان پاییز دست عرق کرده روی اسلحه اش می برد

دهانش بوی سگ مستی های پاییز را می دهد

خون کف آلود از زیر دامنش در خیابان یخ می زند

پیش از آنکه کسی قصد کشتنش را کند می میرد

نوزاد را هیاهوی خیابان از یاد می برد...

پرده می افتد...

/ 8 نظر / 14 بازدید
RZA

che boghziiii... jaleb bood... vali behet nemiad !

olanzapine-5

دیر آمدی مسیو من نمایشنامه را مدتهاست عوض کردم.. مرا به کدام بازی می خوانی؟

debi

dir amadam ama digaar tanhayat nemigozaram ! nagzar beravam ta payane tamame namayeshnahe hayat yek nafas kaaf khaham zaad nagozar beravam ,,,

Elmira

[تعجب][متفکر][دست]

مژده

فرزند هر فصل که باشی، باید بازیگر فصل دیگر شوی! ------------ معمولاً نوزاد برای من نماد آرزوئه. اگر بخوام با این نماد سر کنم انگار آرزو نادیده گرفته میشه و مادر بدون اینکه بزرگ شدن فرزند رو ببینه، نابود میشه اما اینکه حدیث ذهنت چی بود و من چی برداشت کردم رو نمی دونم -------------- راستی یه سؤال: اگر توی نمایشنامه بخوایم نشون بدیم طرف دهنش بوی سگ مستی میده باید از دیالوگ استفاده کنیم؟ من توی داستان این کار رو می کنم!

Mute Vision

برای من این نوزاد نماد یک چیزه ... چیزی که ناکامل موند و از بین رفت...نیازی به اشاره ی مستقیم من نیست چون این متن به سادگی می تونه تک وجهی نباشه و هیاهوی خیابان کاملا مکمل این قضیه ست ... شاید زنجیره ای از اتفاقات پر شتاب زندگی به همراه روزمرگی و یا هجوم سیل شدن ها و اقتادن ها ی لحظه ای .