کمی زودتر از ۲۷ آذر

این روزهای آخر تمام لبخند های جا مانده ی عمرم را به آدمیان می دهم

و تمام گریستن های بی مجال عمرم را به خودم

دیگر نه البرز مانده نه ارس

مرا ندیدند ... به ه ی دو چشم پناه خواهم برد

گمانم همین کافی باشد تا صادقانه ترین گفتگویم را با تو آغاز کنم:

پیراهنی خریده ام تا جیب هایی داشته باشد مانند کت تو که در آن انجیر و توت خشک بریزم که هر که را می بینم به محض اینکه انسانیت مان در هم گره خورد

مشتی انجیر و توت در مشتش بریزم مانند تو

اما پیراهن من مثل کت تو بوی توتون و انسانیت نمی دهد

اما من چشمانی مانند تو ندارم

اما من دستانم مانند تو گرم نیست بارها از تو پرسیدم که چگونه توانستی مهر

چشمانت را حفظ کنی و نگذاری رنج نورش را خاموش کند؟

من نا توانم در ایستادن،دیدن، گفتن،شنیدن و ماندن....

منتظرم تا مرحله ی آخر این رنج آنگاه می آیم

با پیراهنم که در آن انجیر و توت خشک دارم

از تو می خواهم نگذاری نا کام بمانم و مشت ات را باز کنی تا مشتی از آن را به تو بدهم

من می آیم خیلی زود تنها این بهار را می مانم تا تنها یک بار دیگر شاخه های سماق و

نارنج را بو کنم من می آیم تا دیگر نه تو پریشان باشی نه من...

من می آیم تا رنجم را کامل کنم من می آیم تا سالی دیگر به سالهایم نیافزایم..

من می آیم تا دوباره افلیا را بخوانی و به دستانت ساعت ها نگاه کنم..

مشتت را باز کن من در دستانت هفتاد و یک انجیر می گذارم.

تولدت مبارک

/ 10 نظر / 15 بازدید
المیرا

هیچ ابایی ندارم که بگویم اشکم سرازیر شد و چیزی در قلبم فشرده گشت و هنوز هم همانجاست..

مژده

چه خوب که رفتند و ندیدند. بارها آرزو کردم بروم و به انسانهای اسطوره ای ام بپیوندم اما نمی شود یک پایت را که بلند کنی تا به زمین برسد ده سالی گذشته است بعد نوبت پای دیگر است و ده سال دیگر ولی من نمی خواهم این رنج کامل شود می خواهم فقط بروم کنار سنگی که نام مرا ندارد اما می تواند مرا ببلعد و بگوید آرام باش! دیگر اتفاقی نمی افتد

debi

3 nafar boodim yadat hast ?? ma ke nemidanestym kisty ama 1 nafar midanest .... khob matam zade va moteajeb bavar kardim ... dir bood chon toot anjir sahme ma nashod negahe garmi be ma dookhte nashod ama mehreganash anghadar khoob ast ke yadash mande va khaterash ra tark nakarde... pirahanat booye anjir ham nadahad aghooshat migiraam ta tarkam nakoni begzar saalha peyapei beravand sahme ma emrooz hast . emrooz ra beman farda ke shod miravim .

Mute Vision

دارم اون کت که بوی انسانیت میده و صاحبش رو تصور می کنم ...چه غمی داره این نوشته ها...

امیر امیری

baa dorood/bogzaar dar khyaalam baa jaavdaanegiye chegovaaraa dar ensaaniyate ensaan jaari baasham.jaari baashid

شاهد

مهرگاااااااااااااااااااااااان منم ت تبریک میگم منم میام تولدش تو این بهار میمونی بهارای دیگه ام میمونی یعنی آرزو میکنم که بمونی....

انوشه

و من دستت را که هنوز بوی انجیر میدهد را می گیرم و اینبار به خدا به جای خاک و گل قلمو خواهم داد تا تو را به هیات تو نقاشی کند.. ومن تنها توصیف آن جمعیت از من کم شده را آن لبخند ها را .. و آنچه که در گلویم ..

شهرزاد

کلمات نفس بند می آورند - وقتی بخواهند از تو بگویند

GRM

[لبخند]

امین

دوست داشتنی -خونگرم-دوست داشتنی