هیچ

در این یخ زده پاییز مرا به بازی می خواند خوب می داند من فرزند لی لی های تابستانم که خون دماغ مان می کرد درست وسط خیابان تاریک و یخ زده ی پاییزم فشنگ هایم ته کشیده اما هنوز اسلحه ام به کمر سر جایش است...

دیر آمدی مسیو !من نمایشنامه را مدتهاست عوض کردم ؛مرا به کدام بازی می خوانی؟!

نوزاد زیر دامن من جان داده است...

دیر آمدی مسیو! عینک پنسی ات را به چشمت بزن تا خوب بخوانی این پرده ی آخر است:

زن وسط خیابان پاییز دست عرق کرده روی اسلحه اش می برد

دهانش بوی سگ مستی های پاییز را می دهد

خون کف آلود از زیر دامنش در خیابان یخ می زند

پیش از آنکه کسی قصد کشتنش را کند می میرد

نوزاد را هیاهوی خیابان از یاد می برد...

پرده می افتد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |


Design By : Night Skin