هیچ

این روزهای آخر تمام لبخند های جا مانده ی عمرم را به آدمیان می دهم

و تمام گریستن های بی مجال عمرم را به خودم

دیگر نه البرز مانده نه ارس

مرا ندیدند ... به ه ی دو چشم پناه خواهم برد

گمانم همین کافی باشد تا صادقانه ترین گفتگویم را با تو آغاز کنم:

پیراهنی خریده ام تا جیب هایی داشته باشد مانند کت تو که در آن انجیر و توت خشک بریزم که هر که را می بینم به محض اینکه انسانیت مان در هم گره خورد

مشتی انجیر و توت در مشتش بریزم مانند تو

اما پیراهن من مثل کت تو بوی توتون و انسانیت نمی دهد

اما من چشمانی مانند تو ندارم

اما من دستانم مانند تو گرم نیست بارها از تو پرسیدم که چگونه توانستی مهر

چشمانت را حفظ کنی و نگذاری رنج نورش را خاموش کند؟

من نا توانم در ایستادن،دیدن، گفتن،شنیدن و ماندن....

منتظرم تا مرحله ی آخر این رنج آنگاه می آیم

با پیراهنم که در آن انجیر و توت خشک دارم

از تو می خواهم نگذاری نا کام بمانم و مشت ات را باز کنی تا مشتی از آن را به تو بدهم

من می آیم خیلی زود تنها این بهار را می مانم تا تنها یک بار دیگر شاخه های سماق و

نارنج را بو کنم من می آیم تا دیگر نه تو پریشان باشی نه من...

من می آیم تا رنجم را کامل کنم من می آیم تا سالی دیگر به سالهایم نیافزایم..

من می آیم تا دوباره افلیا را بخوانی و به دستانت ساعت ها نگاه کنم..

مشتت را باز کن من در دستانت هفتاد و یک انجیر می گذارم.

تولدت مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |


Design By : Night Skin