هیچ

گیسو به دندان می گیرد زن زائو تا تولد نوزادش

نوزاد من فریاد می کشد مرا

نمی شناسمش گم اش کرده ام

خود را به دندان می گیرم می کشم  می کشم  می کشم می کشم

جان می کنم

باروری زود بود و زایمان دیر

نوزاد به دندان می گیرد زن زائو را

خون فواره می زند

نوزادم را نمی شناسم

از دور اما می بینم که به جای چشم ساعت

به جای زبان خط کش

به جای گوش هفت تیر دارد...

خون فواره می زند...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |


یادتان می آید این شهر پرصدا و خون آلود شد؟!

یادتان می آید همین دیروزها جان می دادند

همین آدمیانی که هر روز از کنارشان بی سلام می گذریم

دیروزها آن ها را برادر خطاب می کردیم

یادتان می آید شب ها همسایگان مان را که تا به حال ندیده بودیم

در پشت بام ها می دیدیم و با هم فریاد می زدیم

 انگار سال هاست همدیگر را می شناسیم

یادتان می آید دنبال چه بودیم و چه می خواستیم؟!

رفیقان!

یادتان می آید؟

این دیار دیری است فراموشی گرفته

می دانم که یادتان نمی ماند و یادتان نمی آید

مگر یادتان ماند سلاخی آدمیانی که نامی در این دیار داشتند؟

مگر گورهای دسته جمعی و گمنام یادتان ماند؟

می دانم که یادتان نمی ماند و یادتان نمی آید

تاریخ را چگونه پردازش می کنید در ذهن شرقی تان رفیقان!

بسیاری کسان من کسان شما کسان آنها به یاد نماندند..

امروز به شما می گویم یادتان می آید؟

می دانید رفیقان

می ترسم ذهن شرقی تان خود را از یاد ببرد می ترسم..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |

این روزهای آخر تمام لبخند های جا مانده ی عمرم را به آدمیان می دهم

و تمام گریستن های بی مجال عمرم را به خودم

دیگر نه البرز مانده نه ارس

مرا ندیدند ... به ه ی دو چشم پناه خواهم برد

گمانم همین کافی باشد تا صادقانه ترین گفتگویم را با تو آغاز کنم:

پیراهنی خریده ام تا جیب هایی داشته باشد مانند کت تو که در آن انجیر و توت خشک بریزم که هر که را می بینم به محض اینکه انسانیت مان در هم گره خورد

مشتی انجیر و توت در مشتش بریزم مانند تو

اما پیراهن من مثل کت تو بوی توتون و انسانیت نمی دهد

اما من چشمانی مانند تو ندارم

اما من دستانم مانند تو گرم نیست بارها از تو پرسیدم که چگونه توانستی مهر

چشمانت را حفظ کنی و نگذاری رنج نورش را خاموش کند؟

من نا توانم در ایستادن،دیدن، گفتن،شنیدن و ماندن....

منتظرم تا مرحله ی آخر این رنج آنگاه می آیم

با پیراهنم که در آن انجیر و توت خشک دارم

از تو می خواهم نگذاری نا کام بمانم و مشت ات را باز کنی تا مشتی از آن را به تو بدهم

من می آیم خیلی زود تنها این بهار را می مانم تا تنها یک بار دیگر شاخه های سماق و

نارنج را بو کنم من می آیم تا دیگر نه تو پریشان باشی نه من...

من می آیم تا رنجم را کامل کنم من می آیم تا سالی دیگر به سالهایم نیافزایم..

من می آیم تا دوباره افلیا را بخوانی و به دستانت ساعت ها نگاه کنم..

مشتت را باز کن من در دستانت هفتاد و یک انجیر می گذارم.

تولدت مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |

با گچ دایره ای به شعاع من بکش

بگذار با بچه کلاغ هایم درست در مرکز آن بنشینم...

picasso_woman-crow2.jpg
Pablo Picasso

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |

نمایشنامه ی بینوایان را که باز می کنم صدایت را می شنوم: برووه! آن بند شلوار شطرنجی را به یاد داری؟

ژان وال ژان عزیز ؛ زندگی مان کپی برابر اصل بینوایان شد

این تلخ تر از تراژدی بینوایان است...

من بند شلوار شطرنجی تو را به یاد دارم ژان وال ژان عزیز!

 هر چه گشتم در قانون آنها و در ساحت عدل خواه شان قلبی نیافتم که برای انسان بطپد!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |

در این یخ زده پاییز مرا به بازی می خواند خوب می داند من فرزند لی لی های تابستانم که خون دماغ مان می کرد درست وسط خیابان تاریک و یخ زده ی پاییزم فشنگ هایم ته کشیده اما هنوز اسلحه ام به کمر سر جایش است...

دیر آمدی مسیو !من نمایشنامه را مدتهاست عوض کردم ؛مرا به کدام بازی می خوانی؟!

نوزاد زیر دامن من جان داده است...

دیر آمدی مسیو! عینک پنسی ات را به چشمت بزن تا خوب بخوانی این پرده ی آخر است:

زن وسط خیابان پاییز دست عرق کرده روی اسلحه اش می برد

دهانش بوی سگ مستی های پاییز را می دهد

خون کف آلود از زیر دامنش در خیابان یخ می زند

پیش از آنکه کسی قصد کشتنش را کند می میرد

نوزاد را هیاهوی خیابان از یاد می برد...

پرده می افتد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |

تو این شهر را می شناسی؟ نمی شناسی؟

این شهر ؛ هر درختی را به آسمان می برد وهر آدمی را به آینده... من هم آدمی از این شهرم ...  وقتی کنار جدول خیابان می نشینم باید به این فکر کنم که آیا در راهی که آمدم  رد پایی گذاشته ام یا نه و  از این پس چه؟ رد پایم را چرا پاک می کنند؟ 

یا چرا نمی گذارند رد پایی بگذارم... وقتی  موسیقی در جانم  می پیچد باید ببینم کدام رنج  از جانم بر می خیزد تا با آن هم گام شود...اگر گامی بالاتر بود من هم می روم بالاتر واگر پایین تر من هم پرت می شوم آن پایین...در این شهر فقط شناسنامه ای وجودم را  به اثبات می رساند...

شهر تو کجاست؟ آن را می شناسی؟ به من بگو آنجا هم آتش آدم ها را می نشانند؟

آنجا هم به درختها می گویند برو به آسمان و بعد قطعشان می کنند؟

آنجا هم ماهی ها سر از زندان در می آورند؟

می خواهم باور کنی تمام حرف هایم از سر ناتوانی است؛

می خواهم باور کنی من از شهرم سیر نشدم شهرم از من سیر شده

می خواهم باور کنی چیزی که سینه ام را می فشارد در چشمان مات همه هست و در سینه ی من می ریزد؛ در این شهر همه ی آدمها و درختها و گربه ها توانایی مردن دارند بی آنکه خود بخواهند

من باید بدوم تا چیزی را در دستانم بگیرم که نمیدانم چیست فقط میدانم باید بدوم بدوم بدوم وهیچ گاه نمی رسم؛

می خواهم باورکنی اینجا کسی به تو پاسخی نمی دهد حتی اگر حالش را بپرسی!

می خواهم این را بدانی که اشک انسان چیز سنگین و عمیقی است

و زنان این شهر به چشمانشان سرمه نمی زنند که مبادا اشک شان آشکار شود و مردان از بدو تولد پیر می شوند

می خواهم باور کنی که اگر پیرمردان کنار خیابان رنج بودن در من نمی آفریدند من نابود شده بودم

می خواهم باور کنی این هایی را که گفتم افسردگی نیست

این ناتوانی در بودن در اوج بودن است...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |

آخرین قطرات خون رگهایم را می خواهم برای خودم نگه دارم  

حالا ۵۰ ساله ام و به این خون نیاز دارم !

پشه  های عزیز به فکر فرد دیگری باشید...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط mehregan fathi نظرات () |


Design By : Night Skin